تبليغاتX
جنگ خاموش (جبهه فرهنگی)

غزل

دوش   ديدم  كه ملائك در ميخانه زدند            گل   آدم  بسرشتند و به پيمانه زدند

ساكنان   حرم   ستر  عفاف   ملكوت              با   من   راه  نشين  باده مستاه زدند

آسمان    بار    امانت    نتوانست  كشيد          قرعه ي كار به  نام   من   ديوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر   بنه           چون  نديدند حقيقت  ره  افسانه زدند

شكر  ايزد  كه  ميان من و او صلح افتاد             صوفيان رقص كنان ساغرشكرانه زدند

آتش آن اين نيست كه ازشعله اوخنددشمع       آتش  آنست  كه در خرمن پروانه زدند

كس  چو  حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب         تا سر زلف سخن رابه قلم شانه زدند

داستان آفرينش انسان به صورت عرفاني

1-دوش  نه  منظور ديشب است بلكه لحظه اي فراتر از تاريخ است لحظه اي كه از ازل آغاز  و  به  ابد خاتمه  مي يابد. در اين لحظه ازلي ابدي شاعر در گوشه اي  از كائنات ايستاده  و تماشاگر آفرينش آدمي است ،لحظه اي كه شاعر هست ولي انسان هنوز در  آن آفريده  نشده است. در اين لحظه كه خداوند به آفرينش مي پردازد به فرشتگان فرمان  مي دهد كه مشتي خاك از زمين بردارند ،و زمين مسكن آدم خواهد شد و آدم و -فقط آدم – در آن به مي خواري خواهد پرداخت (مي =عشق و معرفت)پس زمين در اين لحظه بالقوه مي خانه است.

انسان  از گل  آفريده  شده  است  ((اني خالق بشراً من الطين)) و  خداوند چهل پگاه انسان را با دستان خود مي سرشت.((حديث قدسي ))(مرصاد العباد ص 65).

حق تعالي چون رده هاي موجودات مي آفريد از دنيا و آخرت و بهشت و دوزخ و وسائط گوناگون  در  هر  مقام در كار كرد چون به خلقت آدم رسيد گفت)):اني خالق بشراً من الطين)).

1_پيمانه=ظرفي براي اندازگيري كه اندازه در آن كم و زياد نباش.

2_پيمانه=پياله شراب و خود شراب _با شراب آغشته.

3_(1+2)=پيمانه در عرفان:معرفت و عشق_گل آدمي را با  چاشني  معرفت و عشق سرشتند.

2-ملكوت، عالم غيب است.ساكن و ساكنان حرم سترعفاف ملكوت رااغلب(فرشتگان) دانسته اند درحاليكه درتصويرشاعرانه شاعر، فرشتگان فقط مشتي گل را برداشته اند  وحدعروج آنان كه مرقبترين آنان جبرائيل است تا سدرة المنتهي است،گويا ساكن حرم ستر عفاف ملكوت گوهر محبت است (مرصاد العباد).

براي اين ساكنان روح را هم مي توان در نظر گرفت و باده مستانه را گوهر محبت و من راه نشين را (گل به پيمانه زده شده آدم)

3-امانت عشق و معرفت است ،در قران كريم آمده است كه : ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها ندا نموديم ،نخواستند بردارند آن را ،ترسيدند از آن،انسان آن را برادشت كه ستمكاره نادن است.(سوره احزاب آيه 72)برخي مفسران عرفاني امانت را در اينجا عشق و معرفت گفته اند.فخرالدين رازي از امانت به بار امانت تعبير كرده است .در واژه ديوانه ظاهراً نظري بر ستمكاره نادان است.

اينكه شاعر به خود لقب ديوانگي مي دهد امروزه از نظر روانشناسي بي وجه نيست، زيرا نوابغ و مجانين هر دو از دسته نا متعارف جامعه هستند.

4-بعيد نيست كه مراد حافظ از بيان هفتاد ودو ملت بيان كثرت باشد يعني همه ملتها. ملت در اينجا به معني مذهب است .شايد شاعر مي خواهد  بگويد ، اديان مردم را به پرستش و عبادت ظاهري دعوت مي كنند وتازه در همين عبادت ظاهري هم به ستيزه پرداخته اند،عبادت واقعي خدواندوراي عبادت ظاهري است.كسانيكه به اين نكته واقف نشده اند حقيقت را درنيافته اند و به افسانه گري پرداخته اند.

5-ميان حافظ و چه كسي صلح افتاده است؟ظاهراًميان حافظ و معشوق او!اما در غزل از معشوق صحبت نشده است.صحبت ازآفرينش آدمي است شايداين عبارت از مرصاد العباد راهگشاي  باشد)) : چون  روح به قالب درآمد گرد  جملگي  ممالك بدن برگشت خانه اي بس  ظلماني  و  با وحشت يافت ))روح پاك كه چندين هزار سال در جوار قرب الهي به  صد  هزار ناز پرورش يافته بود از آن وحشت ها نيك متوحش گشت در حال از آن  وحشت آشيان برگشت و خواست تا هم به آن راه بازگردد و مركب نفحه طلب كرد تا برنشيند كه او پياده نيامده بود و سواره آمده بود ؛مركب نيافت،نيك شكسته دل شد به او گفته شد ما تو رابه اين شكسته دلي مي طلبيم قبض بروي مستولي شد آهي سرد  بركشيد  گفت ما تو را از بهر اين آه فرستاده ايم ،بخار آن آه بر بام دماغ او بر آمد درحال عطسه اي بر آدم افتاد و حركت بر وي نازل شد وديده بگشود.بنا براين او همان روح است و من همان قالب.به جاي صوفيان درغزل هاي كهن حوريان و قدسيان است احتمالا تغييرات ازخودحافظ باشد ؛زيرا حوريان نگران پايان كار بودند و چون آن را درست ديدند به طرب در آمدند  و شايد همان گونه كه شاعر در كائنات بوده صوفيان هم بودند كه در گوشه اي رقص بپا كردند.

6-آنچه دردل آدمي تعبيه شدآتشگون هم بود((ازاين آتش نهفته كه در سينه من است * خورشيد شعله ايست كه در آسمان گرفت)) . شاعر ميگويد آتش حقيقي آن نيست كه سرشمع است بلكه آن است كه درجان پروانه افتاده است((عاشق=پروانه ))پروانه رمز و سمبل عشق است .

7- از آن هنگام كه سخن را با قلم نوشته اند؛ از آن  هنگام كه قلم و  كتابت بوجود آمد كسي  مانند  حافظ چهره از انديشه اي برنداشته است ؛ حافظ خود ميگويد كه در اين غزل انديشه اي را بيان كرده است ؛ طبعاً اين انديشه ،انديشه راز آفرينش است . (1)

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چارپاره

آب شد برف زرد كوه سپيد             تكه يخ ها به گريه افتادند

تكه يخ ها چه سر به زير و صبور     جاي خود را به چشمه ها دادند

 

چشمه ها آمدند پايينتر            دامن كوهسار را شستند

بين آن راههاي پيچاپيچ            كم كمك راه خويش را جستند

 

نرم نرمك در آسمان پيچيد       بوي سرسبزي علفزاران

 

 

جويباران به دامن صحرا   رشته رشته تار و پود شدند

دست در دست يكديگر دادند     عهد بستند و زنده رود شدند

 

ما همان چشمه هاي كم آبيم        زندگي جمع دوستانه ماست

ما گر ضرب در هزار شويم       ماندگاريم و جاي ما درياست (2)

 

در اين اشعار شاعر به صورت غير مستقيم به نظريه  وحدت  وجود كه  از ملاصدرا  آغاز شده است  اشاره دارد  كه در  آن تمامي  موجودات  و گياهان و...برخلاف  گستردگي ظاهري رو به سوي ذات اقدس حق دارندو اين نشان دهنده ديد عرفاني آقاي بيابانكي است.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

1)دكترانوري ،حسن، يك قصه بيش نيست،موسسه مطبوعاتي علمي ،بهمن 68 چاپ اول،ص153-158

 

2)بيابانكي ،سعيد،كتاب فارسي سال سوم ،سال 85-86،ص 66-67

 

 

 

 

 

 

رباعي

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست    تي  كرد  مرا ز خويش و پر كرد زدوست

اجزاي    وجود   من  همه   دوست   گرفت     ناميست زمن بر من وباقي همه اوست

تي=تهي  و خالي .اين رباعي در شاهد دل به نام شيخ ((اوحدالدين كرماني)) است. علاوه بر او امكان سروده شدن از خواجه عبد الله انصاري و بابا افضل و شيخ ابو سعيد ابي الخير و نجم الدين رازي هست.(1)

-----------------------------------------------------------------------------------------------

دو بيتي

به   دريا   بنگرم   دريا   ته   وينم     به  صحرا  بنگرم  صحرا  ته وينم  

به هر جا بنگرم كوه و در و دشت     نشان  از   قامت  رعنا   ته وينم (2)

-----------------------------------------------------------------------------------------------

قطعه

حقيقت و مجاز

بلبلي  شيفته        مي گفت به گل       رخ  من   شاهد   هر     انجمن  است

چونكه  فردا شد   و   پژمرده    شدم        كيست آنكس كه هوا خواه من  است

به   تن ،  اين   پيرهن    دلكش   من        چو گه  شام  بيايي  ،      كفن  است

حرف   امروز   چه    گويي   فرداست       كه  تو  را  بر  گل  ديگر    وطن  است

همه  جا  بوي  خوش و روي نكوست        همه  جا  سرو  و گل و ياسمن است

عشق    آنست   كه   در دل    گنجد       سخن  است آنكه همي بردهن  است

بهر     معشوقه      بميرد      عاشق       كار بايد ،سخن است اي،سخن است

مي شناسيم    حقيقت    ز     مجاز       چون  تو  بسيار  در  اين  نارون   است.(3)

 

حقيقت  و  مجاز  يكي  از اصول اوليه عرفان است كه در آن عارف پس از شناخت باري تعالي و عشق حقيقي او سفر اول از سفرهاي چهار گانه را آغاز مي كند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

شعر نو

نشاني

خانه دوست كجاست ؟در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد . و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :

((نرسيده به درخت كوچه باغيست كه از خواب خدا سبزتر است ؛

                        مي روي تا ته ان كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد؛

                                   و به سمت گل تنهايي مي پيچي ،دو قدم مانده به گل،

پايه فواره جاويد زمان مي ماني ؛

           و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد؛

                   در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي

                                       كودكي مي بني رفته از كاج بلندي بالا،

                                                 جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي :

                                                                               خانه دوست كجاست؟))

-----------------------------------------------------------------------------------------------

1)شميسا-دكتر سيروس-گزيده غزليات مولوي-انتشارات بنياد-چاپ دوم –سال72-ص251و252

2)فهلويات باباطاهر-تصحيح محمدعلي فروغي-نشر علمي –بدون تاريخ-ص153

3)كليات پروين اعتصامي-محمدتقي بابايي –چاپ آرمان-چاپ پنجم-سال 1374-ناشركتاب نمونه-ص146

 

 

 

 

شعر با يك سئوال آغاز مي شود و با همان سئوال پايان مي گيرد، تكرار اين دو سئوال به  ظاهر  يكسان نمودار  يك  دور كامل و يك دايره است و دايره رمز  يك كمال  است و مراحل كمال در يك شعر طي مي شود با اشاراتي نمادين به: فلق،باغ،عشق،سوار،رهگذر ،نور،درخت،اساطير زمين،بلوغ،كودك،سبز،آبي و ...

خانه دوست كجاست ؟در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد.

مكث  آسمان بيانگر  تعجب  از چنين سئوالي است كه پاسخش واضح و روشن است.  سئوال از  نادانستگي است . سوار نمي داند. بي دلي است كه درهمه ي احوال خدا  با اوست ولي او خدايا مي كند و از همين رو سئوالش شگفت انگيز و تعجب آور است.

زمان ديدار و وقت ديدار در فلق است .با اين سئوال طلب و جست وجو آغاز مي شود. ((سوار))رمز سالك است.روحي است كه از عالم خاك دل بريده و مي خواهد به اقليم پاك قدم بگذارد.مسافري است كه بايد با قدم معرفت اين راه رابپيمايداما اونيازمند رهبر و راهنماست.((رهگذر))رمز مرشد و راهنماست.

مسافري است كه به مقصد رسيده ، راه دان است .  اين  ديدار در بهترين زمان ممكن (فلق)صورت مي گيرد:فلق بارمعنايي خاصي دارد.مناجات درسحر است و دعا در سحر مستجاب مي شود))(نگاهي به سهراب سپهري ص265).

شاعر با انتخاب اين زمان ،فضايي روحاني را به  تصور كشيده است انتخاب اين وقت و گزيش واژه فلق(نه صبح ونه سحر)با بار خاص معنايي آن تاكيدي استبر عنصر شهودي كه در كل شعر سيلان و جريان دارد.رهرو نمي تواند به تنهايي نشاني ر1 بيابد .سفر او ((جز به مدد راهنمايي كه او را به موانع راه  آشنا سازد ميسر نيست  . و اين راهنما و همان فرشته يا پير است كه با خود آگاهي غريب و استعداد وي بر او آشكار مي گردد و خود را بر وي معرفي مي كند و راه را نشان مي دهد.)) (نگاهي به سهراب سپهري 237.).

اين فرشته راهمنا در شعر ((نشاني)به صورت ((رهگذر))در افق ديد سالك  جلوه گري مي كند تا نفس و روح را راهنما باشد به سوي عالم بالا.

انتخاب كلمه ((رهگذر))به به جاي مرشد و مراد از اين جهت است كه راهبر خود سالك است : (( اين فرشته راهنما در حقيقت  چيزي جز ((من))  و من نفس خود  سالك كه المثني روح و نفس آسماني اوست ،نيست.))(رمز و داستانهاي رمزي ص237.)

رهگذر در اين ديدار روحاني و باطني،سالك را آگاه مي كند و مراحل و موانع سفررا بدو باز مي نماياند . او با كلام روشن خود  (=شاخه نور) تاريكي درون رهرو را(=شن) محو مي سازد:

رهگذر  شاخه  نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد . و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :

نرسيده به درخت كوچه باغيست كه از خواب خدا سبزتر است .

((درخت))در بعد نمادين خود وسيله ي دست يافتن به طاق آسمان است.

 درخت  (( وسيله عروج به آسمان بي كران است و  يادآور  پرواز  پرنده به سوي  عالم اثيري؛يعني گذر از عالم عين و شهادت به عالم غيب.))(رمز هاي زنده جان ص 12).

شايد ياد آوري اين نكته كه  ((بودا)) در  پا درخت بانيان به اشراق مي رسد و مناره ها و گلدسته هاي مساجدنيز بي شباهت به درخت نمي باشند قابل تامل باشد.

ازاين به بعدحركت آن سالك-آن مسافربه مقصدنرسيده - با قدم معرفت آغاز مي شود.

(=طلب)رهگذر راه عالم بالا را با  استفاده از  نماد  درخت  نشان مي دهد.رنگ آميزي شعر در اين بخش قابل ملاحظه است : شاخه نور ، سپيدي سپيدار و  سبزي  خوابي خداگونه ، طراوت  كوچه باغ سرسبز و  رنگ آبي  صداقت  همه و همه در القا  فضايي عارفانه موثرند:(( سبز  نشانه معنويت و آرامش و حيات است.فراموش نكنيم كه شاعر نقاش است و رنگ ها براي او معنايي فراتر از حد متعارف دارند.اما سبز در ادبيات كهن ما هم از رنگ هاي متعالي است.مثلا رنگ اسلام سبز است،ارواح مومنين سبز باشند.)) (نگاهي به سهراب سپهري ص 268-269).خواب خدا به معني خواب خداگونه است.و اين بدان  خاطر است  كه  واقعه ي   ملاقات چون رويا  و  خواب  رخ  مي نمايد و سير دروني سالك چون خوابي مقدس است در فضايي با طراوت و روحاني و سبز :

((اين ديدار ،ديداري باطني است كه در طي يك واقعه رخ مي دهد . روح  در اين حالت دنياي بيرون را كه در ميان آن غريب و اسير است پشت سر مي گذارد تا دوباره دنيا را درون خود بنگرد.)) (رمز و داستانهاي رمزي ص237.)

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

در رنگ آبي پاكي و آرامش است .آبي نشانه احساسات مذهبي و عصمت  و پاكي  و تقدس است .آبي نشانه  احساسات  مذهبي و عصمت و پاكي و تقدس است. از اين به  بعد  طلب  سالك به ((عشق)) منجر  مي شود ؛يعني  به  مرحله ديگر از كمال كه لازمه سير و سلوك است و واژه ((بلوغ))يادآور اين كمال مي باشد.

مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آورد،

                              پس به سمت گل تنهايي مي پيچي ،

                                 دو قدم مانده به گل ، پاي فواره جاويد زمان مي ماني،

                                                                 و تو را ترسي شفاف فرا  مي گيرد.

((گل تنهايي))نشانه وحدت است .گلبرگ هاي گل نماينده ي كثرت و مجموعه ي گل نماد وحدت مي باشد و اين سفر ،سفر از كثزت به وحدت است اما وصل در آن  صورت نمي گيرد:

نه وصل ممكن نيست

هميشه فاصله اي است.((منظومه مسافر))

اينجا وصل نيست ، قرب است و سطر ((دوقدم مانده به گل)) توجه به اين مطلب دارد. تركيب ((اساطير زمين))به آغاز آفرينش اشاره مي كند .سالك براي رسيدن به دوست بايد متعالي شود،لذا ابتدا به آغاز خلقت رجعت داده مي شود:

))اسطير  زمين  سرگذشت  كهن زمين  است كه  در  آن سخن از عصر پاك آفرينش و بدويت و بي شائبگي است.)) (نگاهي به سهراب سپهري ص 218)

سالك به فطرت پاك خود باز مي گرددز يرا لازمه رسيدن به خانه دوست (=خدا)داشتن فطرتي   مهذب و پاك است   (پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز-حافظ). از  جمله علائم و نشانه هاي نزديكي و قرب به معبود حيرت است.   ترس  شفاف نشانه اي  از ((حيرت))سالك است . در  منطق الطير _اين مدينه فاضله عطار_حيرت وادي ششم از هفت وادي است  . اگر بخواهيم  هفت  وادي  سلوك  عطار  نيشابوري را در اين شعر جست و جو كنيم  سه وادي  طلب و عشق  و  حيرت مطابقت پيدا مي كند، هر چند كه دكتر شميسا  سعي بر آن دارد تا هفت وادي را درآن شعر مشخص نمايد(1-درخت سپيدار2-كوچه باغ3-گل تنهايي4-فواره اساطير زمين5-ترس شفاف و  صميميت سيال فضا6-كودك و كاج7-لانه نور)البته انطباق موارد فوق با هفت وادي عطار چندان  درست به نظر نمي رسد.

در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي،

                            كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا،جوجه بردارد از لانه نور.

انتخاب كاج به دو علت است:يكي سرسبزي جاودانه اين درخت و ديگر راست   قامتي آن تا رمز پلكان ملكوت باشد.به درخت و گل و نبات در اين شعر بايدبا ديد ديگري   نگاه كرد:كاج و سپيدار،كوچه باغ و گل تنهايي،نشانه بازگشت به اصلي واحدند . زيرا:((استمرار رشدنباتات نشانه تجديد حيات ادواري و پاينده عالم و يادآور اسطوره ي بازگشت جاودانه به اصلي واحد است.))(رمز هاي زنده جاودان،ص21.)

بعد از تركيب اساطير زمين واژه نمادين ((كودك))مطرح مي شود كه رمز آن  فطرت پاك و بكري است كه اهليت  و  شايستگي قرب به  دوست را  طلب مي كند و بعد تركيب ((لانه نور))كه استعاره از عالم بالاست. و حالا ديگر سالك چون كودكي كه از مادر زاده شده پاك است و بي آلايش :((كودك سمبل آينده كانون عرفاني است. يونگ مي گويد كودكان  ممثل نيروهاي سازنده ي ناخودآگاه هستند. كودك از نظر روانشناسي به روح مربوط است.(( (نگاهي به سهراب سپهري ص 272)

و از او مي پرسي: خانه دوست كجاست.

اما  اين   سئوال   تاكيدي است  ؛   يعني  مثل  سئوال   آغاز  شعر جنبه  استفهامي ندارد و استفهام تاكيدي است.از سر نادانستگي نيست .حالا ديگر سالك مي داند كه او در همه جا هست و از رگ گردن هم به ما نزديكتراست:

((فاينما تولوا فثم وجه الله))بقره/14

سالك مسافري است به مقصد رسيده . خود رهگذر است .راه و راهرو يكي  شده اند و محصول اين سيرو سلوك پيامي است در راه .شاعر با رسالتي پيامبرگونه باز مي آيد و پيامي سر مي دهد.(1)

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

 

قصيده

فضل خداي را  كه تواند  شمار  كرد       يا  كيست آنكه شكر يكي ازهزار كرد

آن صانع لطيف كه  بر فرش   كائنات       چنديدن   هزار   صورت  الوان  نگار  كرد

تركيب  آسمان  و  طلوع    ستارگان      از   بهر  عبرت    نظر       هوشيار  كرد

بحر  آفريد و برّ    و  درختان و  آدمي      خورشيد  و ماه و انجم و ليل و نهار كرد

الوان نعمتي كه نشايد سپاس گفت      اسباب  راحتي  كه  نشايد  شمار كرد

آثاررحمتي كه جهان سربه سرگرفت     اَحْمال  منّتي   كه   فلك   زير   بار كرد

درچوب خشك ميوه ودرني شكر نهاد     وز  قطره  دانه اي  دُرر       شاهواركرد

مسمار كوهسار به نطع زمين بدوخت    تا  فرش  خاك  بر  سر  آب  استوار كرد

اجزاي     خاك  مرده  به  تاثير   آفتاب    بستان  ميوه  و  چمن  و  لاله   زار كرد

ابر   آب   داد   بيخ   درختان   مرده را     شاخ      برهنه      پيرهن    نوبهاركرد

چنديدن   هزار    منظر   زيبا   بيافريد     تا   كيست   كو   نظر  ز سر اعتبار كرد

توحيد   گوي   او نه بني آدمند و بس     هر  بلبلي  كه  زمزمه بر شاخسار كرد

شكر  كدام فضل به جاي آوردكسي؟     حيران  بمانْد  هر  كه در اين افْتِكار كرد

گويي كدام؟  روح  كه دركالبد  دميد       يا  عقل  ارجمند  كه  با  روح    ياركرد؟

لال است در دهان بلاغت زبان وصف       از   غايت  كرم  كه   نهان و آشكار كرد

سَرچيست تا به طاعت اوبرزمين نهند؟   جان در  رهش   دريغ   نباشد  نثار كرد

بخشنده اي كه سابقه فضل ورحمتش    ما  را  به  حسن   عاقبت   اميدوار كرد

پرهيزگار    باش    كه    دادار آسمان     فردوس   جاي   مردم      پرهيزگار كرد

نا برده  رنج  گنج    ميسّر  نمي شود     مزد   آن  گرفت  جان  برادر كه كار كرد

هر كو عمل نكرد و عنايت اميد داشت     دانه  نكاشت   ابله  و دخل انتظار كرد

دنيا كه جسر آخرتش  خواند مصطفي     جاي نشست   نيست ببايد  گذار كرد

دارالقرار   خانه   جاويد   آدمي  است     اين  جاي  رفتن است  و نبايد قرار كرد

چند استخوان كه  هاون دوران  روزگار     خردش چنان بكوفت كه خاكش غبار كرد

ظالم نماند   قاعده   زشت از او بماند      عادل   برفت  و   نام   نكو   يادگار كرد

عيسي به عزلت ازهمه دنياكرانه جست   محبوبش   آرزوي   دل    اندر كنار كرد

قارون ز دين برآمد و دنيا   بر  او  نماند       بازي   ركيك بودكه موشي  شكاركرد

ما   اعتماد   بر   كرم  مستعان كنيم        كان تكيه بر باد بُوَد كه بر مستعار كرد

بعد از خداي هرچه پرستند هيچ نيست     بي دولت آنكه بر همه هيچ اختيار كرد

وين گوي دولت است كه بيرون نمي برد     الّا  كسي  كه  در ازلش بخت يار كرد

بيچاره  آدمي  چه تواند به رنج و سعي؟     چون هرچه بودني است قضا كردگار كرد

او   پادشاه   و   بنده   نيك   و بد آفريد      بدبخت و نيك بخت وگرامي وخوار كرد

سعدي هر آن نفس كه برآورد در سحر       چون صبح در بسيط زمين انتشار كرد

هر بنده اي كه خاتم دولت به نام اوست     در  گوش  دل نصيحت او گوشوار كرد

بالا گرفت و خلعت      والا   اميد  دشت     هر  شاعري  كه  مدح ملوك ديار كرد

شايد   كه   التماس   كند    خلعت مزيد     سعدي كه شكر نعمت پروردگار كرد

-----------------------------------------------------------------------------------------------

1)الهامي –محسن –آرمان شهر سپهري-چاپ اول –سال 77-ناشر موسسه فرهنگي معاصر- ص34تا40

2-صانع لطيف :آفريدگار دقيق و دانا،نگار كردن :نگاشتن و نقش كردن.

4-انجم:ستارگان،جمع نجم.

5-نشايد:نمي توان.شايستن در اينجا به معني توانستن است.

6-احمال:بارها،ج حمل.يعني بارهايي از منت و احسان كه بر پشت فلك نهاد،بر پشت فلك سنگيني كرد. در بعضي از نسخه ها اجمال است ،ج جمل،به معني شتران ،كه اين نيز مناسب مقام است.

7-درر:مرواريدها،ج در يعني از يك قطره باران مرواريدهايي شاهوار در دل صدف نهاد.

8-مسمار:ميخ،نطع :فرش چرمين.يعني ميخ ها را همچون كوهي بر زمين كوفت (والجبال اوتادا) در جاي ديگر ،مقدمه بوستان مي گويد: زمين از تب لرزه آمد ستوه/فرو كوفت بر دامنش سيخ كوه.

11-نظر ز سر اعتبار كرد:به انديشه عبرت نگريست.

13-افتكار:فكر كردن انديشه .

14يعني كدام فضل خداي را مي گويي و سپاس مي گزاري ؟روح...؟يا عقل...؟

18-دادار:خدا ،آفريننده .فردوس :بهشت.

21جسر:پل*يعني دنيا كه رسول اكرم آن را پل  آخرت ناميدند...اشاره است به حديث الدنيا جسر الآخرت.

22-دار القرار :يكي از نامهاي بهشت،خانه آرامش.در قرآن شريف آمده است كه و انُّ الآخرت هي دار القرار (سوره مومنون آيه 40)؛اين:اين خانه،دنيا.

25-كرانه جست:كناره جويي كرد.؛اندر كنار كردن:رساندن ،فراهم كردن *يعني محبوب عيسي(خداوند)آرزوي دل او را بر آورده كرد.

26-برآمدن از... :بيرون شدن.

27-مستعان:ياري جسته شده ،خدا كه از او ياري جويند.؛مستعار:عاريتي ،عاريه گرفته شده.*يعني قارون كه بر چيز عاريتي(دنيا)تكيه كرد ؛تكيه اش بر باد بود.

28-يعني كسي كه هيچ را بر همه (خداي تعالي)برگزيد،بي دولت است،نيكبخت نيست.

29-*يعني گوي دولت (نيكبختي)را كسي پيش مي برد كه در ازل خداوند بختيارش كرده باشد.

30-قضا كردگار كرد:=كردگار قضا كرد(مقدر كرد)

32-بسيط زمين:پهنه زمين.*اشاره به نيكبختي خدادادي او در شاعري است كه صيت سخنش در زمين رفته.انديشه اي كه سحرگاهان در قالب بيتي به خاطرش مي رسد، مانند صبح همه جا منتشر مي شود.

33-خاتم دولت:نگين نيكبختي.((خاتم)):انگشتري ،نگين.

35-شايد كه :سزاست كه.؛مي زد:افزون،افزون شده.(1)

-----------------------------------------------------------------------------------------------

شعر سپيد

ازمرگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام 

                       گرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود

                                              هراس من –باري-همه از مردن در سرزميني است كه مزد گوركن

                    از بهاي آزادي آدمي         

                                                    افزون باشد.

جستن-يافتن و آنگاه به اختيار برگزيدن و از خويشتن خويش بارويي پي افكندن ؛

      اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد.

                                                    حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم

-----------------------------------------------------------------------------------------------

1)شعار-دكتر جعفر_گزيده قصايد سعدي_چاپ چهارم –پاييز72-شركت چاپ و انتشارات علمي-ص105تا107

 

مثل بسياري از  شعرها هم جنبه سياسي دارد و  هم جنبه فلسفي و جنبه فلسفي آن سرزمين ايران است كه مزد گوركن از بهاي آزادي آدمي (كه شاملو آن را از همه چيز مهمتر مي داند)بيشتر است.

تشبيه زيباي محسوس به معقول ( دست به ابتذال ) كلام به ظاهر نثر گونه اي را به شعري   موثر بدل كرده است و نيز ضمناً اين معني را برجسته مي كند كه ابتذال حتي از مرگ هم خرد كننده تر است.

در بند دوم با منطق شعري (يعني سخن گفتن غير مستقيم )آن  آزادي  را  كه  منظور  اوست  چنين تعريف مي كند : وضع  و حالتي كه انسان آزاد باشدتا جست و جو كند و خودبيابد از ميان يافته هاي خود آنچه را كه دلش مي خواهد برگزيند ولذا بتواند زندگي و هستي خود را بسازد چنانكه بارويي خلل ناپذير مي سازد .

در آخر شعر ابهامي لطيف است:اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد ،مسلم  است كه ارزش مرگ از آزادي بيشتر نيست ولذا شاعر از مرگ (به خلاف آنچه در  ابتدا  گفته است )مي هراسد.اما لطف كلام در اين است كه اگر چنين آزادي در  سرزميني تحقق نيابدبهترين گزينه همان مرگ است،به اختيار مرگ رابرگزيدن تا  زير  بار  ابتذال نروند.(۱)

--------------------------------------------------------------------------------------------

(1)دكتر شميسا-سيروس-راهنماي ادبيات معاصر-انتشارات ميترا-پاييز83-چاپ اول-ص335تا336


نوشته شده توسط قاسم در جمعه سی و یکم فروردین 1386

لينك مطلب

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام به دوست عزيزم جناب آقاي شيعه و همه دوستان ديگر

من خيلي دوست ندارم در مورد نظرات كاربران محترم صحبت كنم ولي متاسفانه با خواندن اين جملات  خيلي ناراحت شدم ولي بنا بر رسم شيعه علي بودن فقط قصد توضيح و جواب دارم .

حتما داستان مالك اشتر را در بازار و آن مرد جاهل شنيديد كه مرد بر سر ايشان زباله ريخت و ولي مالك براي او در مسجد دعا مي كرد و مرد كه بعدا مالك را شناخت براي عذر خواهي نزد او رفت و او را در حال  دعا ديد.

حتما داستان مردي را كه به مولا حسن ابن علي (ع) الفاظ ركيك مي گفت را شنديد كه امام او را به منزل برد و او با رفتار امام به شيعيان پيوست .

حتما داستان جواني را هر روز به پيامبر فحش مي داد را شنيديد كه پيامبر بعد از بيماري جوان به عيادت او رفت و او به خاطر اين حركت به اسلام ايمان آورد.

راستي اگر اين بزرگواران به افراد فوق الذكر همه مي كردند و آنان را به هلاكت مي رساندند كار بهتري كرده بودند؟

دوستان عزيز مرام و مسلك دين ما صلح است و اسلام يعني تسليم محض در برابر دستورات پروردگار . اگر قرار بر دادن فحش و گفتن الفاظ ركيك بود آيا اسلام اين دستور را نمي داد؟

به نظرتان اين دستورات براي ما صادر نشده است؟

ببين برادر يا خواهر عزيز در نظري كه در مورد جواب جوابيه نوشتيد اعلام كرديد كه براي جلب نظر يك سني نوشتم اولا شما كه دوست من هستيد از كجاي جملاتم فهميديد كه قصد من فقط جلب نظر يك انسان است و خدا نيست دوما دوست من پريدن به ديگران كار سگ آن هم از نوع وحشي است!!!!! نه يك انسان هم كيش شما با آن تعاليم عظيم  و شما اين كار را به من نسبت داديد و من ممنونم از اينكه هم رديف حيوانات شدم چون خودم، خود را پست تر از حيوانات مي دانم.

اگر خدا بخواهد و نور ايمان در دل فردي زنده شود و او به راه راست هدايت شود با زبان نرم و احترام متقابل خيلي راحت تر امكان پذير است.

تشيع يعني دنباله رو بودن و من در تلاشم تا كمي به دنبال گرد راه آن عزيزان باشم  و با مسلك آنان پيش روم.

برادر يا خواهرم من هرگز ژست افراد منطقي را نگرفتم و فقط به دستورات رهبر عزيزم سيد علي خامنه اي گوش دادم نه ! هرگز تاريخ را فراموش نكردم و نخواهم كرد .

من حساب اهل سنت را با وهابيون جدا كردم چون وهابيون دين ندارند كه بتوان بر آن نام گذارد. خدا رحمت كند دكتر شريعتي را كه چه گفته در مورد (پيرو علي بودن و رنج هايش) چه گفته در (پدر ، مادر ما متهميم).

يادمان نرود شيعه يعني پيرو!!!!!!!

اگر باز هم به من سر زديد بسيار خوشحال ميشم نظرتون رو بدونم دوست عزيزم.


نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه پنجم فروردین 1386

لينك مطلب


درباره وبلاگ

به نام خدا
سلام به همه
توضیح من یک جمله است:
امروز زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست.
امیدوارم با دیدن این وبلاگ به تقوای شما اضافه بشه و من رو از دعاتون محروم نکنید.
دوستدارتون قاسم
لینکدونی
جستجو


نویسنده
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati


-----------------
--------------------


Design : LearningBet

------------------------ ------------------------------