تبليغاتX
جنگ خاموش (جبهه فرهنگی)

                    مناجات

كيستم من اي كه درهر روز و شب مي كني از حق ظهورم  را  طلب                                          

كيستم من  ديده اي  آيا  روي من      يا مشامت  حس  نموده بوي من

كيستم من    غرق  احسان  مني      ميهمان   سفره   و   خوان  مني

كيستم من   عاشقم    ديوانه ام         كو  نشاني  تو   از    ميخانه ام

كستم  من  لاف عشقم مي زني       نام  من  بر لوح قلبت  مي كني

كيستم من   مي كني گه ياد من        گه  بسوزاني  دل   نا شاد   من

كيستم من ساعتي با من خوشي      ساعتي با نفس اهريمن خوشي

كيستم من كه تويي در كوي  من        گاه خنجر مي كشي بر روي من

كيستم  من     قدر من نشناختي       آمدي   اندر  حريمم       تاختي

كيستم من مهدي(عج)زهرا منم  مصطفي  و  حيدر  و   زهرا  منم

ياسمين     گلشن      عترت  منم       ساقي    ميخانه    عترت    منم

كيسم   من   اي  بحقم   ناسپاس      باتو ام  من اي هميشه ناشناس

كيستم من بارهادرغصه ام انداختي     بارها  ديدي   مرا       نشناختي

بارها  ديدم    تو    را   كردم  سلام      تو   جواب  من  ندادي  يك  كلام

بارها  ديدم  كه    در    هر   انجمن      مست   اغيار  مني  غافل  زمن

بارها  ديدم         گنهكاري       تو       گريه   كردم   بر    تبهكاري    تو

بارها  شد    بر   تو   كردم التماس      با  عدوي  من  چرا   داري تماس

بارها  جايت      خجل    گرديده ام      شرمسار   و   منفعل  گرديده ام

بارها  با    هر   گناه      و  هر بدي     آمدي   بر روي  من سيلي  زدي

بس كنم  من ديگر  اين گفت و شنود    عقده  بود و در گلويم  مانده  بود


نوشته شده توسط قاسم در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

لينك مطلب

مناجات

 

اي   خدايم   اي  خدايم   اي  خدا         من كيم عبد   ضعيف   و    بي حيا

 

تو   كه اي بخشنده  و  بنده    نواز         كه    در   خانه      برويم   كرده باز  

 

من  كيم  آنكه سرخانت   نشست         خودنمك خوردونمكدان را  شكست

 

اي خدايم اي خدايم اي خدا

 

تو كه اي   مولاي   ستار    العيوب          از   براي  من   خداي   خوب خوب

 

من  كيم  اين جا  ز تو دم   مي زنم         ميروم   بيرون   ز تو  دل مي كنم

 

تو  كه اي  هر  چه بدي  بيني زمن         ميكشي   بازم  ز   رحمت ناز من

                              

اي خدايم اي خدايم اي خدا

 

من  كي ام  عبد گنه  كار  و     بدم        امشبم   با   دست   خالي آمدم

 

تو  كه اي  دست مرا  پر  مي  كني        پيش  خوبانت    مرا   حر  ميكني

 

من كي ام  هر شب صدايت  ميكنم        هر   وفا   بينم    جفايت   ميكنم

 

اي خدايم اي خدايم اي خدا

 

تو  كه اي  ناديده   مي گيري   خطا         مي كني   جاي خطا بر من عطا

 

من   كيم  دم   از     ولايت     ميزنم        با  گنه  آتش   سرايت   مي زنم

 

تو كه  اي  قهرت   ز  من  پنهان كني      آنچه    لايق   نيستم  آن ميكني

 

اي خدايم اي خدايم اي خدا

 

من  كيم    هستم  ز  روي  تو  خجل      هم   اميد   رحمتت  دارم  به دل

 

تو  كه اي    آنكه  مرا  خود      پروريد      كي  اميدم  را   نمايي    نا  اميد

 

من كي ام     شرمنده    احسان   تو     با  همه   زشتي شدم مهمان تو

 

اي خدايم اي خدايم اي خدا

 

تو   كه   اي   مهمان   پذير   با    وفا      ميزبان    با     وفاي     با     صفا

 

اي    خدايم   اي   خدايم    ا ي خدا      كه به من گفتي  به سوي من بيا


نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

لينك مطلب

گزيده اي از نيايش هاي عارفانه شهيد دكتر چمران

خدايا! هدايتم كن!زيرا مي دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

 

خدايا! هدايتم كن !كه ظلم نكنم،زيرا مي دانم ظلم چه گناه نابخشودني است.

 

خدايا! نگذار دروغ بگويم ،زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

 

خدايا! محتاجم مكن كه به كسي تهمت بزنم ،زيرا تهمت، خيانت ظالمانه اي است.

 

خدايا! ارشادم كم بي انصافي نكنم ،زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.

 

خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم ،كه بي احترامي به يك انسان،همانا

كفر خداي بزرگ است.

 

خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده ،تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.

 

خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه گر ساز ، تا فريب زرق و برق عالم خاكي ،مرا از ياد تو دور كند.

 

خدايا! من كوچكم ، ضعيفم ،ناچيزم ،پركاهي در مقابل طوفانها هستم،به من ديده اي عبرت بين ده ،تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و بدرستي تسبيح كنم.

 

خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته،تو را به عدالتت سوگند مي دهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.

 

خدايا! مي خواهم فقيري بي نياز باشم ،كه جاذبه هاي مادي زندگي،مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.

 

خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم ،تا در غوغاي كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم.

 

خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي سوزد، قلبم مي جوشد، احساسم شعله مي كشد و بند بند وجودم از شدت درد صيحه مي زند،تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

 

خسته شده ام ،پير شده ام ،دلشكسته ام ،نااميدم،ديگر آرزويي ندارم،احساس مي كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست ،با همه وداع مي كنم و مي خواهم با خداي  خويش تنها باشم .

 

خدايا! به سوي تو مي آيم از عالم و عالميان مي گريزم،تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.


نوشته شده توسط قاسم در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

لينك مطلب

      ماه رمضان شد می و میخانه ور افتاد

                          معشوق و می و باده به وقت سحر افتاد

فرا رسیدن ماه ضیافت اکبر خدا ،ماه نورانیت دل ،ماه خودسازی وماه زیبای قرآن بر تمام مسلمانان و شیعیان جهان(به خصوص ایرانیان)  مبارک باد .


نوشته شده توسط قاسم در جمعه بیست و سوم شهریور 1386

لينك مطلب


گفتم مي‌شنوي چه آهنگ حزيني دارد ؟ گفت: آري اين صداي...   است كه مي‌خواند. گفتم: نه, نه خوب گوش كن من صداي قافله را مي‌گويم قافله دو كوهه كه دارد دور مي‌شود .
گفت: دور نمي‌شود عزيزم دارد گم مي‌شود. گفتم: من نمي‌گذارم كه صداي زنگ قافله دو كوهه در دالان گوش‌هاي من گم شود. گفت: گم مي‌شود دير يا زود اين جبر تاريخ است. گفتم :تاريخ مديون دو كوهه است.من هنوز صداي نيايش‌ها را مي‌شنوم من هنوز صداي زيارت عاشوراها را مي‌شنوم. باور كن كه دوكوهه زنده است. گفت:اين انعكاس دور صدايي است كه سال‌هاي سال مرده است.
گفتم : من جا مانده‌ام بايد بروم.قافله دوكوهه دارد مي‌رود. گفت: مي‌رود نه بگو رفت. گفتم: هواي آن روز ها را كرده‌ام هواي دوكوهه را هواي بي‌رنگي را هواي يك رنگي هواي آن مردان بي‌ادعا گفت:اصحاب كهف شده‌اي سكه بي‌وقت مي‌خواهي؟ گفتم:دلم براي آن روزها تنگ شده حسرت يك شبش را دارد من اينجا زنده نمي‌مانم من با دوكوهه زنده‌ام. گفت: چشمهايت را باز كن تقويم بالاي سرت است . سال دو هزار را گذرانديم.دوره دل دادگي ها به خاطره ها پيوست.
از اينترنت حرف بزن. گفتم:ديسكت براي گنجاندن شبهاي دوكوهه سرد است. من نمي توانم حاج همت را با آن همه عظمت را توي حقارت سي دي جا دهم. گفت: ديروز ها تمام شدند.دوكوهه ها و حاج همت ها رفتند.چشمهايت را باز كن دنياي خودت را ببين. گفتم:دنياي من دوكوهه ها و حاج همت ها و با كري هاست..خاطرات من تاريخ مصرف ندارند . آنها تمام نمي شوند. گفت : شعار نده به خيابانهاي شهرت نگاه كن آيا خاطرات گذشته ات را مي بيني؟ گفتم:نه هيچ كدامشان را ...اما گاهي ... گفت: گاهي چه؟ گفتم:گاهي سايه كسي را مي بينم كسي مثل محمد زماني , مجيد پازوكي, آقاسي,ابو الفضل سپهر. گفت :اينها كه گفتي امروز قاب عكس شده اند فردا همايش خواهند شد و فرداتر فراموش. گفتم:اما اينها با خونشان تاريخ را رنگ زده اند. رنگ تاريخ اين سرزمين هميشه سرخ خواهد بود. گفت:باران گناه رنگ ها را با خودش مي برد.
راه دوري نرو,توي همين صندلي نشين ها, آنها كه دم از غم مردم مي زنند,آيا كسي را شبيه به با كري مي بيني؟ گفتم: نه انگار هيچ كس همرنگ او نيست. گفت:آيا رد حاج همت را مي بيني؟ گفتم: نه گفت:جاي پايش را توي اين همه دود و غبار مي تواني پيدا كني؟ گفتم: نه انگار... گفت : انگار نه مطمئن باش كه راه آنها گم شده است. گفتم:اما من هنوز مي بينمشان حي و حاضر و زنده . گفت :چشمها را بايد شست , جور ديگر بايد ديد.
گفتم: را كه گم نمي شود .راه مي ماند مقصد مي ماند. آدمها گم مي شوند . آنها كه كورند آنها كه كر شده اند و صداي قافله را نمي شوند. گفت: جنگ تمام شد دروازه هاي شهادت را بسته اند چفتش را هم انداخته اند. گفتم: شهادت را با زخم و تير نمي دهند خيلي ها شهيد شده اند قبل از آنكه بميرند.
گفت:رفته ايم توي سال هشتادوپنج . سال خودت را باور كن شهادت غزل معاصر نيست. خاك و خاكريز رفته توي عكس ها . گفتم: توي خيابان هم مي شود خاكريز زد.
دشمن لباس خاصي ندارد. خاكريزها هم تقويم ندارند. گفت: باور كن از دوكوهه تنها اسم وخاطره اش مانده بيا حرف روز بزنيم. گفتم: باور كن من هنوزهر صبح با صداي اذان دوكوهه از خواب بيدار مي شوم . گفت:اينجا تهران است دوكوهه نيست.بايد مراقب باشي كه چه مي گويي و چه مي كني.
گفتم: من همه جا را دو كوهه مي بينم و چه حيف كه تهران دو كوهه ي قشنگي نيست.

يا لثارات الحسين(ع)


نوشته شده توسط قاسم در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

لينك مطلب

نوشته شده توسط قاسم در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

لينك مطلب

عطر گل ياس
به نام الله خالق زيبايي ها
امروز مي‌آيد، ديروز مي‌رود، فردا از راه خواهد رسيد و فردا ها هر يك در انتطار و چشم به راه مانده‌اند تا نوبت آنها شود كه بيايند و بروند. اين رفت و آمدها آنقدر سريع است كه گاهي انسان حس مي‌كند روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها آمده و رفته‌اند اما او در جاي خويش مانده و گاهي در جاي خويش و حتي كمي آن طرف‌تر ! نسيم حيات بخش الهي مي‌وزد غنچه‌ها را مي‌شكفد، جوانه‌ها را مي‌بالاند گل‌ها را مي‌پژمراند و آرام آرام گل‌هاي پژمرده را مي‌چيند تا فرصتي تازه دهد به جوانه‌ها براي شكفتن، به غنچه‌ها براي لبخند زدن و حتي به گل‌هاي تازه براي پژمردن !
اندكي صبر !
بينديش ! با چشماني باز و نه بسته از سر غرور؛
بنگر !
تو همان نونهال ديروزي كه اكنون چون سرو باليده‌اي؛ اما اي سرو سهي روزگار از براي من و تو هميشه بدين رنگ نخواهد بود و از پس نرمش‌ها و كرنش‌هاي امروزش قهري بزرگ و كوبنده خواهد بود آري دنيا، اين مكار فريبكار براي فريفتن ما نقشه‌ها در سر مي‌پروراند. مي‌خواهم تو را از شر و مكر و حيله‌اش نجات دهم آيا مي‌خواهي اين راه را تجربه كني ؟؟؟
اگر مي‌خواهي عزم سفر كن؛ براي سفر آماده شو و دوان دوان تا فرودگاه ترك دنيا بيا.
زود باش ! شتاب كن ! نكند به پرواز نرسي.
متين و استوار و محكم از پله‌هاي انابه بالا بيا، آزاد و رها بر صندلي تفكر بنشين، كمر ايمان و اراده و توكل را ببند، محكم در سر جايت بنشين به زودي تو در فراز آسمان‌ها خواهي بود؛ سبكبال بودن را تجربه كن !
به دور و برت نگاه كن حتما در بين همسفرهايت آشنا هم خواهي ديد، به آنان به چشم حقارت منگر چرا كه شايد آنان از تو به اين سفر مشتاق‌تر باشند و تو از اين اشتياق بي‌خبر.
انسان‌ها را از پنجره ببين، هر چه بالاتر مي‌روي كوچك‌تر مي شوند و به راستي كه چقدر حقيرند و ناچيز !
خلبان و خدمه‌ها همه در تلاشند كه جمع را به سلامت به مقصد برسانند درود و سلام خدا بر آنان باد.
همچنان منتظر بمان تا آن لحظه كه اعلام كنند مسافران دنياي فاني به مقصد سراي باقي اينجا آخرت است كمربندهاي خود را باز كنيد ملائك صف به صف و جماعتي از دوستان ويژه خداوند به استقبالتان آمده‌اند همه چيز براي شما مهياست؛ خوش باشيد و اين خوشي اجر صبري است كه در مسير طولاني پرواز به جان خريده‌ايد؛ خوش باشيد !
تو كه هنوز نشسته‌اي ؟!!
برخيز ! برخيز ديگر ! ساكت را بسته‌اي؟
توشه راه برگرفته‌اي؟
شتاب كن ! نكند هواپيما بپرد و تو هيچ گاه به پرواز نرسي و حسرت پريدن و آسماني شدن هميشه بر دلت بماند. دنيا هر روز در افق انديشه‌ات ستاره‌اي درخشان‌تر از پيش مي‌نماياند نكند زيبايي و درخشش آن تو را بفريبد و گول ظاهرش را بخوري.
دنيا پست است، حقير است، ناچيز است و تو با اين كوچكيت در برابر بزرگي او قيمتي تر، ارزشمندتر و برتر هستي.
بهاي وجود گرانمايه تو فقط بهشت جاودان پروردگار توست پس خود را به كمتر از آن مفروش.
خداوند دوستت دارد؛ خيلي بيشتر از آن كه تو بتواني حتي فكرش را هم بكني و دوست دارد تنها با او سخن بگويي، حرف‌هاي دلت را درگوشش نجوا كني، پس از دو ركعت نماز عشق در درگاهش سر بر خاك نهي و با چشماني اشك بار و قلبي خسته و دلي بي‌قرار، آرام آرام از او بگويي، از خود بگويي و از آرمان‌ها و آرزوهايت؛ و به راستي كه اين نزديك‌ترين حالت توست به او و او به خاطر داشتن عزيزي چون تو بر فرشتگانش مباهات خواهد كرد.
لختي ديگر بينديش !
پروردگارت مي‌گويد ياد غير خويش را در دلي كه فراموشم كند جايگزين ياد خويش مي‌سازم؛ با دل خويش چه كرده‌اي؟!! واي از روزي كه صاحب‌خانه را از خانه‌اش بيرون كني و صاحبي جز او براي دلت برگزيني.
از حاكم عادل كشور دلت اگر روزي هزار بار هم بخواهي كه كشور جانت را به غير وانگذارد، باز هم كم است و بدان كه هيچ حاكمي عادل‌تر از او نخواهي يافت.
باور كن مي‌شود كه در خانه قلب انسان كسي جز او نباشد؛ مي‌شود؛ و چه خلوت شكوهمندي است خلوت تو و او در خانه آرام دل، اين را تجربه كن.
در راه او، به خاطر او و با استعانت از او، دلت را به دار بزن. آري، دلت را مي‌گويم دل نفسانيت را، آن دلي را كه نمي‌خواهد حتي لحظه‌اي تو را آرام بگذارد مي‌خواهد خواب را از چشمانت بربايد، بيتابت كند، بي‌قرارت كند و با افكاري رنگارنگ اما پليد، تو را، لحظه‌هايت را و زندگيت را تباه سازد و از ياد او غافل، نفست را بكش كه اگر امروز تو او را نكشي او فردا تو را خواهد كشت؛ براو سخت بگير تا هر سختي بر تو آسان شود.
و بدان كه خداوند در اين حال تو را بيش از پيش دوست خواهد داشت و او عاشق توست چنانچه خود در آيه 4 سوره صف مي‌فرمايد: « ان الله يحب الذين يجاهدون في سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص » آري در راه او با نفست بجنگ همچون سدي از آهن استوار و مقاوم و اين جهاد اكبر است.
پروردگارت در سوره مومنون مي‌فرمايد: و به راستي مومنان رستگار شدند آنان كه در نمازشمان خاضع و فروتنند و آنان كه از لغو و بيهوده روي برگردانند؛ هر آن كس و هر چيز كه تو را از ياد او غافل سازد دوست و همراه تو نيست بلكه دشمن توست.
امروز تو بر اصلاح خويش تواناتري تا فردا؛ پس خود را بساز و پيش از آن كه روز محاكمه‌ات در دادگاه عدل الهي فرا رسد براي آن روز مهيا شو.
و بدان: زندگي با خدا و بدون هيچ كس و هيچ چيز، همه چيز است و بدون او با همه چيز و همه كس هيچ.
بلند شود !
اي جوان جوانيت را صرف ساختن خويش نكني پس كي مي‌خواهي اين كار را انجام دهي؟!! امروز تو از چنگال‌هاي خون‌آلوده دنيا دورتري تا فردا، پس فرار كن مبادا دنيا بيايد و تو را هم اسير خود سازد. به دنياي بزرگترهايت نگاه كن از صبح تا به شب به دنبال دنيا مي‌دوند بي‌آنكه بدانند چه مي‌كنند ! چطور مي‌تواني در قيامت پاسخگوي سوالات باشي؟! در پاسخ به اين سوال كه جوانيت را صرف چه كرده‌اي چه خواهي گفت؟!
هيچ گاه براي گرفتن تصميم‌هاي بزرگ و انتخاب‌هاي حياتي دير نيست پس شتاب كن !و تا فرودگاه ترك دنيا به مقصد آخرت، بيا.
به اميد ظهور مولا مهدي – اللهم عجل لوليك الفرج
التماس دعا
نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

لينك مطلب

بسيجي شهيد محمدرضا مهرپاك
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم اياك نعبد و اياك نستعين
مي‌خواهم زبان خامه را به سينه كاغذ آشنا كنم و نقشي از رخ آن زيبا را بر اين سينه سفيد منقّش كنم؛ اما قلم را توانايي اين كار نيست. كاغذ را تحمل اين نقش نيست.
مي‌خواهم امواج خروشان احساس را به مهار عقل در زندان تن محبوس كنم؛ اما عقل را توان به بند كشيدن دل نيست. تن را قدرت نگه داشتن روح نيست.
چشمانم را مي‌بندم.
مي‌خواهم تصويري از جمال رعناي يار را در ذهن تصور كنم؛ اما ذهن متصوّر چنين تصويري نيست.
آن جمال زيبا را كسي قادر به تصوير نيست.
مي‌خواهم مرغ انديشه را از پرواز در آسمان خون‌رنگ عشق باز دارم؛ اما او را هيچ قيدي قادر به مقيد ساختن نيست. اين آسمان خويشتن را از طيران اين مرغ باز داشتن ثواب نيست.
قلم را دوباره به چرخشي وامي‌دارم. امواج خيره سر احساس به ساحل اطمينان هجوم مي‌آورند. آن يار رعنا تمام قد در تيغ قله عشق به تماشا ايستاده است. مرغ انديشه به پرواز خويشتن ادامه مي‌دهد. كاغذ از سياهي قلم نقش مي‌پذيرد. دل زبان گشوده كه:
اي نازنين دلبر. تو مرا همچون شبنم صبحگاهي پاك خواسته بودي و من روسياه. از نوك پا تا فرق سر به تو خود حال مرا مي‌بيني. شيطان را به دوستي برگزيدم و تو روزگارم را مي‌بيني؛ ولي هرگز از روي طغيان سر از فرمانت نپيچيده‌ام. هرگز از روي عمد بر خلاف دوستي‌ات عمل نكرده‌ام.
هرگز ! خود مي‌داني حتي آن هنگام كه طعم گناه از دهانم زايل نگشته بود، فكر تو آن را تلخ مي‌كرد كه هرگز گناه لذّتي نداشته است.
خود مي‌داني همواره پشيمان بودم؛ ولي چه كنم كه بر وجود كثيفم شيطان تسلّط پيدا كرده بود. هر گاه خواسته بودم كه رو به سويت نهم، اين نفس مرا باز داشته و هر گاه به اهل اين جا نظر داري و من سر از پا نشناخته، به اين جا آمده‌ام. شتاب داشتم تا به اين جا برسم پاي برهنه، جامه‌دريده، چشم گريان، با تني ريش به اين جا رسيده‌ام.
چشمانم كم‌سو گشته است. تنم زار گشته است. پاهايم مجروح است و دلم پريشان است.
آيا تو مرا خواهي پذيرفت؟ آيا براي ديدنت حالي جز اين مي‌خواهي؟ آيا براي وصالت، مهريه‌اي بالاتر از اين خواستاري؟
پس كي بر من ناتوان نظرخواهي افكند؟
اي خون، فوران كن !
اي تن، پاره شو !
اي چشم كور شو !
بگذار دستانم بشكند؛ پاهايم قطع شود؛ مغزم پريشان شود. مگرتو اين را نمي‌خواهي؟ مگر تو اين را قبول نمي‌كني؟ پس تو مي‌گويي چه كنم؟ بهاي دينت را، اين جان ناقابل قرار داده‌اي؟
پس اي خصم مرا بكش !
بر درگهت انتظار تلخ است.
براي ديدنت، انتظار سخت است.
براي وصالت صبر نتوان كرد.
مرا به انتظار مگذار.
هر كسي خواسته است بر شيطان پشت پا زند، هر كسي خواسته است راه ميان‌بُر را انتخاب كند، هر كسي خواسته است با تو دمساز شود، هر كسي خواسته است با تو هم‌سخن شود، به اين جا شتافته است؛ و من نيز از آنها تبعيت كرده‌ام.
آيا مرا هم قبول خواهي كرد؟

هيچ كس وقتي بدن پاره‌پاره‌ام را ديد، گريه نكند ! احدي وقتي چشم بر تن بي‌روحم دوخت، گريه نكند كه اين تن چز قفسي نيست كه اين پوست و استخواني بيش نيست. اين بدن پوسته صدفي بيش نيست. مرواريدش را تقديم يار كرده‌ام و حقش هم همين است ! بر من قبري نسازيد !
مرا از يادها ببريد !
مني نبوده‌ام؛ مني وجود نداشته.
منبع:سایت صبح


نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

لينك مطلب

مناجات رمضان

اين  خونه  مال  تو  يا مال  من        رمضون  ماه   تو     يا      ماه    من

 

تو ضيافت خونه وا كردي يا من         توئي  كه  مهمون دعوت كردي يا من

 

من  كه  امشب در خونت اومدم        مهمونم    با    كارت   دعوت   اومدم

 

اومدم   از  بدي ها   جدا    بشم       اومدم    با    خوبها     آشنا      بشم

 

اگه گفتن اين كيه  چي كار  داره       بگو    از   صابخونه   انتظار      داره

 

اين  نمكدون شكن  بيست سالمه       گناهاش     اندازه       يه       عالمه

 

من  صدا   كرده    بودم كه غفارم       اينم        اومده    ميگه    گنهكارم

 

با  وجودي  كه بده   دوسش  دارم       اين نبود كي  مي دونست كه غفارم

 

اگه   من   ردش  كنم   كجا    بره      غصه هاي   دلش   رو  به   كي بگه

 

حاضرم بهش بدم هرچي  مي خواد       ولي  مي ترسم   بره    ديگه   نياد

***********************************

يا رب ار نگذري از جرم و گناهم چه كنم              ندهي گر  به  در خويش تو راهم چه كنم

گر   نخواني  و  براني   و   كني   نوميدم             به كه رو آرم حاجت ز كه خواهم چه كنم

گر  ببخشي  گنهم  شرم   مرا   آب  كند              ور نبخشي تو به اين روي سياهم چه كنم

نتوانم  گنهم  را  ز  كه  تو   كتمان  بكنم            كه  تو بودي  به همه حال گواهم چه كنم

اي خدا   كن  كرمي  ، مرحمتي ،  امدادي             كاروان رفت و من مانده به  راهم چه كنم


نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386

لينك مطلب

اتل متل جدايي

                    جانباز شيميايي

 

قشنگتر از ماه و مهر

                     استاد خوبم سپهر

 

رفتي و با رفتنت

                     جامونده اين پيرهنت

 

پيرهن خاكي

                    تو نشون پاكي تو

 

سروده هات پيامه

                     نشونه يك قيامه

 

قيام بر ضد دشمن

                     دشمن دين و ميهن

 

با دشمناي نا اهل

                     با لشگر ابوجهل

 

بسيجيا شبيخون

                     دل آقا نشه خوت

 

گرداناي عاشورا

                    آهاي اعضاي شورا

 

جنگه ولي بي تركش

                     با آرامش، بي ارتش

 

الو الو فلسطين

                     چي شد دشمن بي دين

 

الو الو بچه ها

                     بريد توي كوچه ها

 

خط مقدم اونجاست

                     جنگ هنوزم پا برجاست

 

كي گفته جنگ تمومه

                     خواب و خوراك حرومه

 

تازه شروع كاره

                    موشكا شد ماهواره

 

جاي مين توي جنگ

                     كاشته شده نام وننگ

 

فيگور و ژست گرفتن

                     خورد و خوراك  وخفت

 

به جاي شيميايي

                     فيلماي سينمايي

 

به جاي تانك و موشك

                     شبهه و ترديد و شك

 

به جاي هر نوع فشنگ

                     كاشته شده نام و ننگ

 

به جاي جنگ و جدل

                     سي دي هاي مبتذل

 

به جاي جنگ و فرياد

                     اسلحه شد اعتياد

 

اين دشمناي ايران

                     دشمن دين و ايمان

 

مي خوان كه منحرف شيم

                     از خدا منصرف شيم

 

بريم تو شور و بازي

                     با قرص هاي اكستازس

 

ميگن بايد شاد باشيم

                      مي خوان كه معتاد باشيم

 

حال و هوايي تازه

                     نعشگي و خميازه

 

جوون كه معتاد ميشه

                     نداره اون انديشه

 

ديگه آماده نيستن

                     صاحب اراده نيستن

 

جوون تو عيش و نوش

                    غيرت و ايمامن فروش

 

علافه و آس و پاس

                     دفاع براسش بي معناس

 

يه عده پست و جاهل

                     بدون فهم و غافل

 

به ماها نيش مي زنن

                     طعنه به ريش مي زنن

 

ريش و با ريشه زدن

                    دلا رو آتيش زدن

 

خدا و دين غريب شد

                      دينداري هم عجيب شد

 

چفيه عار و ننگ شد

                     بد حجابي قشنگ شد

 

تو اين بازار پر جوش

                     يه عده ايمان فروش

 

ميگن زمان جنگ نيست

                      اين كاراتون قشنگ نيست

 

يه عده اي كمونيست

                     ميگن شهيد الگو نيست

 

از ديدن كوچه ها

                     دق مي كنن بچه ها

 

شهيد شده فراموش

                     غيرتا گشته خاموش

 

به جاي اسم شهيد

                     به جاي رسم شهيد

 

تبليغ اجنبي شد

                     خون به دل نبي شد

 

يه عده دلسنگ شدن

                     پشيمون از جنگ شدن

 

يه عده هم تو داخل

                     مدير پست و جاهل

 

بي رگ و بي عار شدن

                     جوونا بي كار شدن

 

همونايي كه امام

                    با شور و خشم تمام

 

ميگفت نا محرم هستن

                     خنجراشون رو بستن

 

اين گروهك اون كاروان

                     اين نهضت و اون سازمان

 

اينها نفوذي هستن

                     همه بي خود و پستن

 

اينا همه جاسوسن

                     از همه چي ميترسن

 

اما ماها بيداريم

                     از هرزگي بيزاريم

 

ماها آماده هستيم

                     سربندا مونو بستيم

 

سربند يا فاطمه

                     كارو ميده خاتمه

 

با سربند يا عباس

                     با شور و عشق و احساس

 

با سربند يا حيدر

                     مي شيم فداي رهبر

               ((حسین مرادی))

 


نوشته شده توسط قاسم در جمعه نهم شهریور 1386

لينك مطلب


درباره وبلاگ

به نام خدا
سلام به همه
توضیح من یک جمله است:
امروز زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست.
امیدوارم با دیدن این وبلاگ به تقوای شما اضافه بشه و من رو از دعاتون محروم نکنید.
دوستدارتون قاسم
لینکدونی
جستجو


نویسنده
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati


-----------------
--------------------


Design : LearningBet

------------------------ ------------------------------