خواص اندکیست پشت رهبر شد جلوه گر ایام سخت حیدر
خانه نشین ما شیعه تو هستیم در انتظار مهدیت نشستیم

بسم الله الرحمن الرحیم
نجواگونه ای با خویشتن خویش
بساط شیطان
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاهطلبی و قدرت. هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد.
بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را .
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد، دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم .
انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم، نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد، میبینی آدمها خودشان دور من جمع شدهاند .
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. با هر چیزی فریب میخورند .از شیطان بدم میآمد، اما حرفهایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. اما توی آن جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم .
دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقهی نامردش را بگیرم، عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم. اما شیطان نبود. نشستم و های های گریه کردم، از ته دل .
اشکهایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلیام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم... صدای قلبم را . پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.
ارسالی به هفته نامه یالثارات الحسین(ع):ابراهیم خلیل نوریان(بناب)
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
حتما تا به حال پيش آمده كه در خلوت با خداي خود راز و نياز كنيد.
متن زير نامه اي است صادقانه كه توسط برادر ارجمند آقاي مهدي چگيني در روزنامه همشهري(يا جام جم ويا كيهان )به چاپ رسيد .
در خواب ديدم با خدا گفتگويي داشتم.
خدا گفت مي خواهي با من گفتگو كني؟
گفتم اگر وقت داريد.
خدا لبخند زده؛وقت من ابدي است.
چه مي خواهي بپرسي؟
گفتم چه چيز بيش از همه درباره انسانها شما را متعجب كرده است؟
خدا پاسخ داد:اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند . عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند؛اينكه سلامتيشان را صرف به دست آوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج بازگشت سلامتيشان مي كنند؛ اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند ، طوري كه زمان حال فراموششان مي شود ، چنان كه ديگر نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده؛اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند؛خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و هر دو مدتي ساكت بوديم.
بعد پرسيدم به عنوان خالق انسانها ، مي خواهيد انها چه درسهايي از زندگي ياد بگيرند؟
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد: ياد بگيرند كه نمي توانند ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كنند. همه كاري كه مي توانند بكننداين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته شوند؛ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند؛ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد ، بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد، ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانند شكاف عميقي در دل كساني كه دوستشان دارند ايجاد نمايند،ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا تا زخم التيام يابد؛با گذشت بخشيدن را ياد بگيرند،ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند،اما بلند نيستند احساساتشان را ابراز كنند يا نشان دهند؛ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند و ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند،بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند.
من فروتنانه گفتم؛براي وقتي كه به من داديد، متشكرم.آيا چيز ديگري نيست كه دوست داشته باشيد بندگانتان ياد بگيرند؟
خدا خنديد و گفت:فقط بدانند كه من هموارهبا آنها هستم ،براي هميشه.
اگر همين فردا خداي نكرده در ايران جنگ بشه به نظرتون عاشق خدا زودتر ميره يا آقاي اميرحسين.مواظب باشيم داريم تو محيطي نفس مي كشيم كه براي آزاديش هزاران نفر جون دادن .
مبادا روي گلها(خونشان) پا گذاريم
اين نظر يكي از دوستانه كه تو نظرات خودت قرار داره به نظر نمي ياد بد باشه يادآوري كنم:
براي شروع چندتا حكايت از بايزيد بسطامي طاووس العرفا براتون ميذارم
اميدوارم خوشتون بياد.![]()
نمازم در خور او نبود!!!
نقل است كه با يزيد گفت:در همه عمر خويش مي بايدم كه يك نماز كنم كه حضرت او را بشايد و نكردم .و شبي از نماز خفتن تا صبح چهار ركعت نماز مي گزاردم. هر باري كه فارغ شدمي گفتمي به از اين مي بايد .نزديك بود صبح بدمد و بر نياوردم و گفتم :الهي!من جهد كردم كه در خور تو بُود،اما نبُود .در خور با يزيد است . اكنون تو را بي نمازان بسيارند . بايزيد را يكي از ايشان گير. (تذكرة الاوليا-عطار ص 185)
بايزيد را هفت بار از شهر بيرون كردند!!!
چون كار بازيد تمام بلند شد و سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد ، هفت بارش از شهر بيرون كردند .شيخ گفت چرا مرا بيرون مي كنيد ؟ گفتند:چون مردي بدي . گفت:نيكا شهري كه بدش بايزيد بود!(تذكرة الاوليا-عطار ص 166)
طعن بايزيد
گويند يكي بايزيد را طعنه اي زد ،دوستي از دوستان بايزيد آن را شنيد و او را لطمه اي زد. اين داستان به بايزيد رسيد،بايزيد گفت:اگر مانند آن مرد نبود او را لطمه نمي زد.(النور من الكلمات ابي طيفورص 90)
هيبت و حيرت
با يزيد گفت : سالها بدين درگاه مجاور بودم،به عاقبت جز حيرت و هيبت نصيبم نشد.(تذكرة الاوليا-عطار ص 189)