تبليغاتX
جنگ خاموش (جبهه فرهنگی)
سید علی جانم

خواص اندکیست پشت رهبر                 شد جلوه گر ایام سخت حیدر

خانه نشین ما شیعه تو هستیم                در انتظار مهدیت نشستیم


نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه ششم مهر 1388

لينك مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

نجواگونه ای با خویشتن خویش

بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه‌طلبی و قدرت. هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگی‌شان را .

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد، دلم می‌خواست همه‌ نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم، نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد، می‌بینی آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می‌کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. با هر چیزی فریب می‌خورند .

از شیطان بدم می‌آمد، اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. اما توی آن جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم .

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه‌ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم. اما شیطان نبود. نشستم و های های گریه کردم، از ته دل .

اشک‌هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی‌ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم... صدای قلبم را . پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. 

ارسالی به هفته نامه یالثارات الحسین(ع):ابراهیم خلیل نوریان(بناب)


نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387

لينك مطلب

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

حتما تا به حال پيش آمده كه در خلوت با خداي خود راز و نياز كنيد.

متن زير نامه اي است صادقانه كه توسط برادر ارجمند آقاي مهدي چگيني در روزنامه همشهري(يا جام جم ويا كيهان )به چاپ رسيد .

در خواب ديدم با خدا گفتگويي داشتم.

خدا گفت مي خواهي با من گفتگو كني؟

گفتم اگر وقت داريد.

خدا لبخند زده؛وقت من ابدي است.

چه مي خواهي بپرسي؟

گفتم چه چيز بيش از همه درباره انسانها شما را متعجب كرده است؟

خدا پاسخ داد:اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند . عجله  دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند؛اينكه سلامتيشان را صرف به دست آوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج بازگشت سلامتيشان مي كنند؛ اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند ، طوري كه زمان حال فراموششان مي شود ، چنان كه ديگر نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده؛اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند؛خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و هر دو مدتي ساكت بوديم.

بعد پرسيدم به عنوان خالق انسانها ، مي خواهيد انها چه درسهايي از زندگي ياد بگيرند؟

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد: ياد بگيرند كه نمي توانند ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كنند. همه كاري كه مي توانند بكننداين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته شوند؛ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند؛ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد ، بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد، ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانند شكاف عميقي در دل كساني كه دوستشان دارند ايجاد نمايند،ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا تا زخم التيام يابد؛با گذشت بخشيدن را ياد بگيرند،ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند،اما بلند نيستند احساساتشان را ابراز كنند يا نشان دهند؛ياد بگيرند  كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند و ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند،بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

من فروتنانه گفتم؛براي وقتي كه به من داديد، متشكرم.آيا چيز ديگري نيست كه دوست داشته باشيد بندگانتان ياد بگيرند؟

خدا خنديد و گفت:فقط بدانند كه من هموارهبا آنها هستم ،براي هميشه.

 


نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

لينك مطلب

به نام خدا
سلام
می دونید چرا اینبار سلام کردم (چون فهمیدم شما هم اعتقادات مذهبی دارید) و این خودش یه نشونه است . ببین من کاری ندارم که این آقای امیر حسین چی می گه و چی کاره است ولی خداوکیلی خودت قضاوت کن کسی که حاضر نیست یک کلمه از ترورهای بهتیرن شخصیت های دوران حرف بزنه و یک کلمه از حمله ناجوانمردانه در هیروشیما و ناکازاکی بگه و می یاد بدون هیچ مدرکی به رهبر مسلمین لقب تروریست می ده قابل اعتماده و میشه به حرفهاش گوش داد.
من یه سئوال از شما که مثل من مسلمان و شیعه هستید می پرسم خداوکیلی جوابم رو بدید .
اگر همین الان که غروب هستش و دلها رو غم آقا امام زمان (عج)گرفته صدای اناالمهدی بیاد به نظر شما این آقای امیرحسین لبیک میگه یا نه ؟اگر قرار باشه بین اونت آقای عاشق خدا و امیرحسین یکی به استقبال آقا بره کدومشون میرن؟
شاید بگی نمیشه تشخیص داد و آقای امیر حسین شاید از همه ما مقربتر باشه قبول دارم ولی آیا یک مسلمان نباید افکارش هم اسلامی باشه حتی اگر رهبرکبیر انقلاب نائب المهدی سید علی خامنه ای (روحی لک الفداه) آدم بدی باشه نباید ازشون حمایت بشه و انتقادات رو به صورت سازنده بیان کنیم .يكي از مسئوليت هاي مومن به ردالغيبت معروفه كه بيان ميكنه اگر غيبت مومني پيش شما شد تنها نهي از نمكر كافي نيست و بايد از حيثيت مومن دفاع كرد.آيا كار آقاي اميرحسين قابل دفاعه آيا زمانيكه سه خليفه اول بر مسند اول اسلام نشستن مولا علي(ع) از اونها حمايت نكرد قبول كنيد .

اگر همين فردا خداي نكرده در ايران جنگ بشه به نظرتون عاشق خدا زودتر ميره يا آقاي اميرحسين.مواظب باشيم داريم تو محيطي نفس مي كشيم كه براي آزاديش هزاران نفر جون دادن .

مبادا روي گلها(خونشان) پا گذاريم

اين نظر يكي از دوستانه كه تو نظرات خودت قرار داره به نظر نمي ياد بد باشه يادآوري كنم:

نویسنده: مهاجر - اکبری
یکشنبه 16 دی1386 ساعت: 15:40
سلام لیلی خانم اومدم
اومدم یه چجیزی بنویسم دیدم واویلا

عجب!!

ببین .. اگه می خواهی دوستانت حفظ بشن .. خوب؟
اگه می خواهی دوست واقعی داشته باشی نه ....

اون کلامی که از حضرت علی برات نوشتم را باید انجام بدی
راه دیگه ای را نیست

بقول معروف شتر سواری دولا دولا نمیشه
میشه؟

حرف من فقط اینه که بقيه هر چي هم که باشن .. ما موجودي هستيم که نامش انسانه

نتیجه اینکه:
شما اگه واقعا خدا پیغمبرت را دوست داری نمی تونی حامی و دوستدار امثال امیر خان ( نا امیر) و امثال اینها باشی
البته این حرف من نبود ... حرف امام همه مون ..علی است

فکر میکنم اونقدر شهامت داری که توی وبت از اینطور ادما که فکر کنم دیگه شناخته باشی شون ... اعلام دوری و جدایی کنی
و الا .....

اگه دوست داشتی با هم باشیم با دشمن ما نباش!
-------------------------------------------------------------------------
مي دونه نشونه مومن چيه :در عزاي ائمه، عزادارو در شادي اونها شاد هست .با دوستان اونها دوست و با دشمنانشون دشمنه (اني سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم )
و يه شعر هم مينويسم كه به نظرم جالبه:
 
اي برون رفته از قافله عشق بيا                  تو مترس از ره پر قائله عشق بيا
بايد اين راه پر از غرش شيران بشود            راه سرمست ز پافنگ دليران بشو
تا دل راه بداند كه هنوزم هستيم                 باز دستار به سر راه سفر بربستيم
هركه در بند زمانست بماند بي ما                هركه پابسته خانست بماند بي ما
اميدوارم حرفاهي من رو كه برادر گونه زدم بخوني و دربارش فكر كني.
سربلند و سرفراز و باتقوا بمانيد .
اميدوارم من رو از نظرتون در باره حرفهام مطلع كنيد
برادر كوچك شما قاسم

نوشته شده توسط قاسم در جمعه بیست و یکم دی 1386

لينك مطلب

نوشته شده توسط قاسم در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

لينك مطلب

براي شروع چندتا حكايت از بايزيد بسطامي طاووس العرفا براتون ميذارم

اميدوارم خوشتون بياد.

نمازم در خور او نبود!!!

نقل است كه با يزيد گفت:در همه عمر خويش مي بايدم كه يك نماز كنم كه حضرت او را بشايد و نكردم .و شبي از نماز خفتن تا صبح چهار ركعت نماز مي گزاردم. هر باري كه فارغ شدمي گفتمي به از اين مي بايد .نزديك بود صبح بدمد و بر نياوردم و گفتم :الهي!من جهد كردم كه در خور تو بُود،اما نبُود .در خور با يزيد است . اكنون تو را بي نمازان بسيارند . بايزيد را يكي از ايشان گير. (تذكرة الاوليا-عطار ص 185)

بايزيد را هفت بار از شهر بيرون كردند!!!

چون كار بازيد تمام بلند شد و سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد ، هفت بارش از شهر بيرون كردند .شيخ گفت چرا مرا بيرون مي كنيد ؟ گفتند:چون مردي بدي . گفت:نيكا شهري كه بدش بايزيد بود!(تذكرة الاوليا-عطار ص 166)

طعن بايزيد

گويند يكي بايزيد را طعنه اي زد ،دوستي از دوستان بايزيد آن را شنيد و او را لطمه اي زد. اين داستان به بايزيد رسيد،بايزيد گفت:اگر مانند آن مرد نبود او را لطمه نمي زد.(النور من الكلمات ابي طيفورص 90)

هيبت و حيرت

با يزيد گفت : سالها بدين درگاه مجاور بودم،به عاقبت جز حيرت و هيبت نصيبم نشد.(تذكرة الاوليا-عطار ص 189)

 


نوشته شده توسط قاسم در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385

لينك مطلب


درباره وبلاگ

به نام خدا
سلام به همه
توضیح من یک جمله است:
امروز زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست.
امیدوارم با دیدن این وبلاگ به تقوای شما اضافه بشه و من رو از دعاتون محروم نکنید.
دوستدارتون قاسم
لینکدونی
جستجو


نویسنده
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati


-----------------
--------------------


Design : LearningBet

------------------------ ------------------------------